* شهر خوبم خمین*
 

حمیدرضا عبدی

مدارک:کارشناسي ارشد فقه ومباني حقوق اسلامي

رياضيات

هنرهاي تجسمي

زاده:خمين


همراه:09183634773
در اول تير ماه در روستاي ليلان به دنيا آمدم و دوران دبستان را در مدرسه شهيد حقاني روستاي ليلان در حاليکه تا پايه چهارم ابتدائي رقابتي سخت براي شاگرد اولي با حسن مالکي داشتم سپري نمودم.

معلمان دوران ابتدائي من:

اول ابتدائي: آقاي شيخي ( که خيلي دنبال ايشان ميگردم اما پيداشون نکرده ام)

دوم ابتدائي: آقاي نظري ( ايشان را ميبينم)

سوم ابتدائي: آقاي عبدي

چهارم ابتدائي (آقاي خسروي)

پنجم ابتدائي (آقاي کاوياني)

در پايه چهارم ابتدائي دبير قرآني داشتيم به نام خانم ملائي که هيچ وقت محبتها و درسهايش را فراموش نميکنم.

خيلي دوست داشتم پيداشون کنم تا اينکه سال گذشته به طور اتفاقي متوجه شدم که دخترش محصلم هست و خيلي خوشحال شدم.

اما سه پايه راهنمائي را هم به عنوان يکي از دو نفر اول در رقابت با دوست عزيزم آقاي رحيم گودرزي سپري نمودم که البته بايد اعتراف کنم آقا رحيم در بسياري از مواقع از من بهتر بودند.

از دبيران اين سه سال نيز ميتوانم به:

رياضيات:

سال اول :مديريت :آقاي حيدري و آقاي خسروي. آقاي فريدوني( کارگزيني سازمان آموزش و پرورش) آقاي علي آبادي - آقاي حامدي -

سال دوم: مديريت :آقاي خسروي و آقاي پريزاد.آقاي علي ملکي (همکار فعلي) - آقاي يوسف طاهري (مدير عامل تعاوني مسکن ) اقاي مرادي

و سال سوم:مديريت : آقاي ملکي و آقاي يدالله مشهدي. آقاي محمد رضا مشايخي(همکار فعلي ) و آقاي براتي زاده - آقاي اسدي. بسيار خرسندم که هم اکنون با بسياري از اين عزيزان همکار هستم و دست همگي آنان را ميبوسم.

از مهمترين اتفاقات اين سالها اولا اردوي کلاس پنجم ابتدائي بود به تهران و پارک ارم که يک ماهي مرا خانه نشين کرد چرا که ابتدا به ترن هوائي رفتيم و در فرود ها و سرعت زياد ترن باعث شد که چند بار تهوع پيدا کنم و بعد از اون هم به تونل وحشت رفتيم و آنجا ديگه تکميل شدم و وقتي به ليلان برگشتيم تا يک ماه حالت تهوع بهم دست ميداد.

از ديگر اتفاقات اين 8 سال بيماري مادرم بود که وقتي من کلاس دوم راهنمائي بودم بسيار تاثير منفي در درس من داشت . تا کلاس سوم راهنمائي هم ايام تابستان با پدرم به روستاهاي اطراف ميرفتيم و با توجه به شغل پدرم همه روستا ها را رفتم و همين امر باعث شده است که الان هر سال يک روستا را انتخاب کنم و يادي از گذشته ها نمايم.

آخرين اتفاق غمناک و مهمي که در اين دوران رخ داد رحلت بنيانگذار جمهوري اسلامي حضرت امام خميني (ره ) بود که من فرداي آنروز امتحان ديني داشتيم که صبح ساعت 7 از راديو با شنيدن انا لله و انا اليه را جعون به سر و صورت زدن برادرم متوجه شدم که چه اتفاقي افتاده است.

و اما اول دبيرستان براي ادامه تحصيل به دبيرستان آقا مصطفي خمين رفتم هر روز صبح با سرويس اول آقا نادر از ليلان ساعت 7 راه مي افتاديم تا ساعت 8 صبح کلاس باشيمکلاسها در آن زمان دو نوبته بود يعني دو زنگ صبح داشتيم و يک زنگ عصر از ساعت يک و نيم تا 3. و بايد ساعت پنجي به ليلان برميگشتم.و ناهار ميخوردم.اول صبح ساعت 7:30 که به خمين ميرسيدم در مغازه داداشم پياده ميشدم و مغازه را جارو و آب پاشي ميکردم و ميرفتم مدرسه و عصر هم از ساعت 3 تا 5 در مغازه ميرفتم و کار ميکردم تا بدين طريق بتوانم کرايه ماشين رفت و برگشتم را تهيه کنم.و اين کار تا پايان دوره متوسطه ادامه داشت

مديريت: حاج آقا اصغري (که ما آرزو به دل مانديم يکبار صداي ايشان را از ميکروفن مدرسه بشنويم)

معاونين: آقايان محمدي و اسکندري

دبيران:آقايان محمدي ديني و قرآن

جمشيدي : فيزيک

شهابي : شيمي

مرتضوي: رياضيات

استاد مهدويان: ادبيات

استاد مهدوي: عربي

تا اينکه در سال 000 موفق به کسب مدرک ديپلم در رشته رياضي فيزيک شدم. در همين سال کارت فعال بسيج را دريافت نمودم و به عضويت گردانهاي عاشورا در آمدم.

تا اينکه براي کنکور سراسري ثبت نام نمودم. مرحله اول کنکور را قبول شدم و براي مرحله دوم انتخاب رشته نمودم ولي به علت نا وارد بودن در تعيين رشته و انتخاب اشتباه و شايد بشه اسمش را طمع زيادي گذاشت دانشگاه قبول نشدم و پشت کنکوري شدم.

يک سالي که خيلي به من سخت گذشت.

يک جوان 18 ساله بيکار توي خونه و پشت کنکوري . با اون وظع مالي بسيار بدي که داشتيم.

در اين يک سال خاطرات غروبهاي ليلان را هرگز فراموش نميکنم و مراسم باشگاه را که درون مدرسه برگزار ميشد.يک سال بعدبود که در سرشماري عمومي نفوس و مسکن به عنوان مامور سرشماري پذيرفته شدم ويک دوره کلاس گذرانديم که در اين کلاسها با دوست عزيزم آقا ناصر آشنا شدم که الان هم هنوز با ايشان رفاقت دارم و در ارتباط هستيم.

تا اينکه در آذر همان سال نتايج کنکور بورسيه تربيت معلم آمد و من در رشته هنرهاي تجسمي مرکز تربيت معلم شهيد باهنر اصفهان پذيرفته شدم و از همان موقع کلاسها شروع شد وبه اصفهان رفتم جهت تحصيل.

دو سال را در اصفهان به تحصيل پرداختم.در طول اين دوسال به عنوان مدير مسئول هفته نامه کلام مرکز به فعاليت پرداختم و دو دوره نيز مسئول برگزاري مسابقات فوتسال دانشگاه بودم. ضمن اينکه سرمربي تيم فوتسال فانوس نيز بودم که در طول دوسال مربيگري و همزمان بازي کردن موفق به کسب 5 عنوان قهرماني شديم . با دوستان عزيزمان آقايان احمد مطيع (اصفهان)و مهدي رضائي(کاشان) و جواد احمدي(ورزنه)و مجتبي گنجي (اصفهان) و محمد حسين عشوري ودو سه نفر ديگر که اسامي آنها را ياد ندارم اين تيم راتشکيل داديم.

از جمله مسئوليتهاي ديگر دوران فوق ديپلم ميتوان به سرپرستي ساختمان و بلوک اشاره نمود ونماينده دانشجويان.

در اين دوسال با دوستان عزيزي از سراسر کشور آشنا گشتم که گه و گداري با برخي از اين عزيزان ارتباطاتي داريم از جمله محمد علي سليم پور (يزد) و مصطفي احمدي (ورزنه) و سجاد الياسي و محسني (زرين شهر ) مرتضي از کاشان و غياثي از آران و بيدگل و افشين رحيمي از شمال کشور ومحمد علي گنجي از اصفهان و صادق عرب سعيدي از کاشان و جواد احمدي ورزنه وهم استانيهاي عزيزم آقايان مقصودي از شازند و احمد حرآبادي از اراک و محمديادگاري از خنداب و عباسعلي باقري از فرمهين و محسن داوود آبادي از اراک و احمدخاني از اراک. و همشهريهاي خوبم آقايان حجت الله يات و يد الله آشنا و رنجبر و ...

در اين دو سال از محضر اساتيد عزيزي چون استاد اميرشقاقي ، استاد گله داروند ( که در همان سال اول فاميلشان را به بهنيا تغيير دادند ) ، استاد ابوالوفا حسيني و استاد تحويليان بهره برديم.از خاطرات به ياد ماندني آن دوران حضور در گلزار شهداي اصفهان در شبهاي قدر بود که واقعا حال و هواي بسيار خوبي به من دست ميداد.

در تابستان همان سال پس از فارغ التحصيلي و دريافت مدرک فوق ديپلم جهت گرفتن رديف و رفتن به سر کار به اداره کل آموزش و پرورش استان مرکزي رفتيم . اتاق آموزش راهنمائي آقايان مظاهري و يک آقاي ديگري بودند که اسمشان در حال حاظر به يادم نيست. فرمودند که رديف بنده براي اداره ناحيه 2 اراک آمده است.

در اواخر مرداد ماه بود که به اداره ناحيه 2 رفتم .مسئول آموزش راهنمائي آقاي بيک محمدي بودند که فرمودند فعلا جاي خالي براي هنر نداريم.

ترس از عدم استخدام و نرفتن به سر کار سراسر وجودم را گرفته بود تا اينکه در روز 5 مهر بود که آقاي بيک محمدي فرمودند برو جيريا.

براي اولين بار بود اسم جيريا را ميشنيدم.ايشان کلي از جيريا تعريف و تمجيد نمودند که اينجا سکوي پرتاب است و حقوق خوبي دارد و اين حرفها ...

خلاصه در هفتم فروردين براي اولين بار به جيريا رفتم .گشتم و مدرسه راهنمائي را پيدا کردم.

اولين روز تدريس من در مدرسه پانزده خرداد جيريا با خاطره اي بسيار جالب همراه بود:

وقتي به درب مدرسه رسيدم زنگ تفريح بود ، بچه ها همه در حياط مدرسه بودند من هم وارد شدم .در جيريا دانش آموزا از روستاهاي اطراف هم مي آمدند.

ماشا الله به اين هيکلها!!!!!!!!

روراست بگم خيلي ترسيدم ،داشتم ميرفتم به سمت دفتر مدرسه که دو تا از دانش آموزان داشتند دنبال هم ميکردند که يکيشون با سرعت خورد به من و برگشت و منو هل داد (برو گم شو اونور ببينم).

جلوي در سالن چهره بسيار آشنائي مونده بود: آقاي احمد حر آبادي دبير حرفه و فن که ايشان هم سال اولش بود.

وقتي ديدمش کلي روحيه گرفتم . رفتم داخل دفتر.

دوستان و همکاران عزيزمان آقايان نصر اللهي (مديريت) و خلجي (ديني عربي ) و محمودي (علوم اجتماعي ) و علي جيريائي (رياضي ) و منصور سيفي (ادبيات ) و صفري (زبان ). همه صفر کيلومتر بوديم.آهان آقاي حاجيلو را هم فراموش کردم (ديني عربي )

در اون سال اول من روزهاي شنبه و يکشنبه و چهارشنبه و پنج شنبه کلاس داشتم و همانجا بيتوته ميکرديم.

مدرسه آب نداشت و بايد از چاه آب ميکشيديم.از گاز و تلفن که اصلا خبري نبود.

روز چهار شنبه اولين جلسه کلاس من با کلاس دوم آ بود و درس علوم.

اتفاق بسيار جالبي در اولين جلسه کلاسيم رخ داد و آن هم اينکه وقتی رفتم سر کلاس و دفتر را برداشتم تا حاظر غایب کنم دیدم وای همه اسمها عربی هستند گفتم نکنه اینها عربند؟!!!!؟
خلاصه دل به دریا زدم و اولین اسم را خواندم :
حبیب عبدالغنی؟؟؟
جواب آمد : لا
دیگه کلا باورم شد که عرب هستند. ازکلاس زدم بیرون و رفتم دفتر قضیه را گفتم و دیدم همکاران زدند زیر خنده
قضیه را پرسیدم گفتند اینها همگی فامیلیشان جیریائی شراهی است به همین خاطر اسماشونو با نام پدراشون مینویسند مثلا حبیب پسر عبدالغنیست.
گفتم خب این لا حکایتش چیست ؟
که اون هم فهمیدم که جیریائیها به بله میگویند لا.
به هر حال آن سال را نیز بیتوته سپری نمودیم و سال آینده در امتحان ورودی کارشناسی پذیرفته شدم و

واین متن ادامه دارد...


برای مشاهده متن کامل به"درباه ما" درسربرگ وبلاگ ویابه آدرس
http://khomein-e-man.blogfa.com/post-1.aspx
مراجعه فرماید
باسپاس فراوان
pershian_art90@yahoo.com

» بهمن ۱۳۹۳
» دی ۱۳۹۳
» آذر ۱۳۹۳
» آبان ۱۳۹۳
» شهریور ۱۳۹۳
» مرداد ۱۳۹۳
» تیر ۱۳۹۳
» خرداد ۱۳۹۳
» اردیبهشت ۱۳۹۳
» فروردین ۱۳۹۳
» اسفند ۱۳۹۲
» بهمن ۱۳۹۲
» دی ۱۳۹۲
» آذر ۱۳۹۲
» آبان ۱۳۹۲
» مهر ۱۳۹۲
» شهریور ۱۳۹۲
» مرداد ۱۳۹۲
» تیر ۱۳۹۲
» خرداد ۱۳۹۲
» پاسخ به سوالات شما
» تسلیت
» از خمین چه خبر؟
» نماز جمعه
» خاطرات وبلاگی
» 30 یا سی
» ورزشی
» انتخابات
» ریاضیات
» نمرات
» تعاونی مسکن
» انتقاد از مسئولین
» دانشگاه
» مذهبی
» شخصی
» آموزش و پرورش

» "بی صدا صدایم کن"
» "دوست گرامی حسین ریحانی"
» "محدثه"
» "جلال نیوز خمین"
» "خانم پروین اسماعیلی"
» "تنهائی های من"
» "امام عشق"
» "علیرضا گودرزی"
» "خمین آتشفشان خاموش"
» "حمید محبتی"
» "عاشقانه های من برای تو"
» "دخترای ماه پشونی خمین"
»
» "خاطرات زینب"
» "بانک مقالات تخصصی ریاضی"
» "دنیای ریاضی"
» "نام اشنا"
» سکوت زیبا
» استاندار کیست؟
» نمرات
» تبریک 2 انتصاب
» نمرات کلاس هفتم مدرسه راهنمائی اندیشه سازان دی ماه 1393
» نمرات کلاس هشتم مدرسه راهنمائی اندیشه سازان دی ماه 1393
» نمرات کلاس a1مدرسه راهنمائی شاهد المهدی دی ماه 1393
» نمرات کلاس b 4مدرسه راهنمائی شاهد المهدی دی ماه 1393
» نمرات کلاس b3مدرسه راهنمائی شاهد المهدی دی ماه 1393
» نمرات کلاس b 2مدرسه راهنمائی شاهد المهدی دی ماه 1393
 

تبریک قبولی1 پنجشنبه ۹ خرداد۱۳۹۲
 

دانش آموز عزیز :

 

 

سرکار خانم مرضیه احمدی

 

 

پذیرش شما در آزمون استعدادهای درخشان و راهیابی به دبیرستان  فرزانگان را به خانواده محترم و خود شما و کادر مدرسه راهنمائی عارفه تبریک عرض مینمایم.

امیدوارم همواره در سایه ایزد منان و با توکل بر او و توسل بر ائمه اطهار موفق باشید و لطف خداوند را هرگز فراموش نکنید.

حمید رضا عبدی


 

 
 
  RSS 2.0  
script language="javascript" type="text/javascript" src="http://varoone.mania-dv.ir/clock.js">
کد پیغام خوش آمدگویی ---->>

ابزار وبلاگ
راهنمای وبلاگ نویسان

Weblog Themes By Blog Skin
 

اسلایدر